کهن دژ

خاطرات و خطرات
نویسنده : زهره - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
 

دهه‌ی هشتاد دهه‌ی پر خاطره ومخاطره برای معلمی بود که معلمی دغدغه ذهنیش شده بود تاریخ واژه‌ای آشنا و در عین حال غریب. آشنا برای کسانی که عاشق ایرانند و غریب برای نسلی که بالاجبار و از سر ناچاری باید سطوری چند را گذرانند از سر غربت.

راستی شاید سخت‌تر از این نباشد به تصویر کشیدن تاریخ 5 هزارساله‌ای که مهجور و مغفول مانده و نام آن را نسل امروز همان خرابه‌های بر جای مانده می‌دانند.

دهه‌ی هشتاد قرار نبود هیچگاه در زندگی این معلم راه پیدا کند اما تنها یک اتفاق ساده ورود به این دریای پر تلاطم را آماده ساخت وآن پاییزی بود که 4 ساعت در هفته با بچه‌های تجربی و ریاضی فضایی را به دور از اظطرار و اضطراب امتحان نهایی در کنار هم باشیم خدای من چگونه می‌شد این چشمهای نگران نمره را علاقمند کرد لحظه‌ای که به خود آمدم سر کلاس بودم با چندین عکس و کتاب و روبروی صورتم دانش آموزانی که با تردید و نگاه‌های گریزان از تاریخ من را همراهی می‌کردند و نیکو، دختری که تا مدتها مقاومت می‌کرد. واقعا ذهنم درگیر شده بود اما بالاخره توانستم پاسخگوی این همه نگاه و تردید باشم، یک کلاس تجربی بسیار خوب با بچه‌های بسیار دوست داشتنی که اکثرا فارغ‌التحصیل دانشگاه هستند نیکو، کاملیا، رزا، هستی، الناز خیلی شیطون و شیطنت‌های دوران مدرسه که همچنان ادامه  داره…

هنوز 2 جلسه نگذشته بود که مدیر مدرسه سرکار خانم استاد، دوست بسیار عزیز و بزرگوار فرمودند باید دیداری با مادران دانش آموزان داشته باشم چقدر سخت بود اول راه و من… به هر ترتیب عزمم را جزم کردم تا بعد از گذشت 2 ماه از نبود معلم، اطمینان‌بخش چشم‌های نگران مادران باشم بعد از صحبتها دقیقا این آرامش را که هدیه‌ای است خداوندی در دیدگانشان دیدم و به مهربان‌تر از مادر قول دادم هماره آرام بخش دلهایشان باشم.

خانم استاد آنقدر مرا مورد لطف خود قرار دادند که بدون تردید بهترین مشوق من در طی طریق می‌باشند به واقع معلمی تنها عشق است، با وجود ناملایمات همیشه عاشق است و همیشه کوه است و دریا و نسیم.

در اولین جلسات از میزان مطالعه‌ی بچه‌ها پرسیدم و همه به شوخی و البته کمی جدی نام چند رمان را می‌گفتند و من با تمام اشتیاق شروع کردم از ابتدای تاریخ تا رسیدم به تهران پایتخت اولین شاه قاجار و اما تهران از دیرباز تا امروز.

سخن گفتن درباره این پایتخت نوپا که در مقایسه با دیرپایی تاریخ ایران‌زمین بسیار جوان است، کار ساده‌ای نیست چون در دو سده‌ی اخیر، تهران سریع‌تر از تاریخ ایران رشد کرده و به شهری بسیار بزرگ در مقایسه با بسیاری از شهرهای جهان تبدیل شده است. شهری که شاید قدیمی‌ترین آثار تاریخی آن عمری کمتر پایتخت شدنش داشته باشند و در عین حال از معدود شهرهایی است که بافت تاریخی و جدید آن قابل بازشناسی است. شهری با ده‌ها موزه، سینما، گالری، کافه و کافی‌نت، رستوران، قهوه‌خانه سنتی، بیمارستان، باشگاه ورزشی، و همه‌ی آن چیزهایی که باید در سراسر ایران باشد و اغلبشان در تهران جمع شده است... 


 
 
بیائید بیاندیشیم
نویسنده : زهره - ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸
 

نه از برای اینکه انسانیم وحیوان ناطق را معنا گریم بیائید آنچه سالیانی است به کناری نهاده ایم را عزت نهیم تعقل را می گویم

تعقلی که گویی هزاران راه از ما دور است و ما حیران به دنبال آنیم به دنبال قدرتیم برای نابودی به دنبال شهرتیم برای نابودی  خود خود انسانی خودی که سالیانی است خسته و پریشان حال به دنبال آرامش می گردد

و ما به دنبال آرامش راهی مامن امن طبیعت میر ویم تا آرامش را از بی آزاران دنیا  حیوانات بگیریم آخر چرا آنها آرام و ما در عین بی آرامی مگر می شود آنها نیز به جرم آرام بودن باید دستخوش تلاطم ما آدمیان مغرور به دو پا بودن شوند

 

 

اما اگر بیاندیشیم...

اگر بیاندیشیم دیگر دگران دگرگون گردند...

اگر بیاندیشیم آدمی را نیست تا آدمی دیگر آید و پردیس و سیاهی را معنا گر شود...

اگر بیاندیشیم خنده خودرا در خنجر نیستی نابود می سازد تا ریختن خون بی گناهان را در شکر خند خولیان نبیند...

اگر بیاندیشیم بیان خود را بانی تهمت و افترا و دروغ نمی کند تا اجر خود را زیبا تر جلوه دهد

اگر بیاندیشیم نصیحت و سرزنش را در دل حبس می کنیم تا ذره ذره در وجودمان ذوبش کنیم وخود باطنی را به زانو درآوریم

اگر بیاندیشیم ...

ای کاش می اندیشیدیم

ای کاش نیاکان ما جسارت رستم و سیاوش را معنا گر می شدند

ای کاش نوش دارو بعد از مرگ سهرا ب نمی رسید

ای کاش سیاوش را معنا گر می شدیم نه سیاوشان را

ای کاش کمان آرش را محدود نمی کردیم

ای کاش نگاهمان برای اخلاقیات تقدس قائل بود

ای کاش حافظ را برای طالع رقم نمی زدیم

ای کاش کوروش باز تکرار می شد تا حقوق بشر را فریاد کند

ای کاش زرتشت می دانست موبدان چگونه از انگر مینو استفاده کردند تا خود به سپنتا مینوی این دنیا رسند

ای کاش داریوش می دانست سالیانی چند بعد از او ایران تکه تکه خواهد شد

ای کاش ها را کاش حقیقتی بود

حقیقت در کجا نهان گشته

حقیقت، حق، حقوق را می توان معنا گرشد!

حقیقت سالهاست که خوفناک در پشت سیاهی تزویر پنهان گشته

حقیقت را هرکس از ظن خود با وقاحت تمام معنا گر می شود تا خود را عین حق جلوه دهد و حقوق انسانها را برباید

دیگر حقیقت در نگاه یک طفل آزار دیده از کودک آزاری خجل خود را پنهان می کند چون در این میان کودک نه حق زنده ماندن دارد نه مادر حق اعتراض

ای کاش بیاندیشیم تا حقیقت ...


 
 
باشد اینگونه باشیم
نویسنده : زهره - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٥
 

به نام هم اویی که زیستن را آموخت و برای رفتن آزمونی نگذاشت دیر زمانی است که کار ما هم دیدن است و سکوت نمی‌دانم آیا ما هم باید مثل بناهامان آمال خشم طبیعت باشیم و بی‌مهری این آدمی که هماره خود بر اریکه سست پایه تکیه زده و از بدو خلقت که گویند هابیلی بوده و قابیلی و جهان به دو عنصر نیک و بد خود را محکوم کرده، همیشه هرمی بوده و دیگران با فر کیانی، ظل‌الله و... خود را به عرش کشیده و به قول خود خاکیان را در غبار و غربت فرشی بودن بی‌رحمانه نگاه داشتند هر زمان که آمدم بنویسم و می‌دانم بنا های ایران عزیزمان بسیار متعددند و فراموش شده نگاه به نسلی می‌کنم که خود در حیرتند از بودن خود چه رسد به بناها. حیرانند از آنچه می‌بینند از آنچه می‌شنوند و زمانی که کتاب صدپاره تاریخ را ورق می‌زنند چهره‌های مبهوت و خسته‌شان را می‌بینی و شکایت‌هایشان را می‌شنوی که بالاخره ما از نسل چه کسانی هستیم و می‌دانند که آریایی بودن و ماندن فسانه‌ای بیش نیست!

شروع دوباره‌ام را با نگاهی تمام به وصیتنامه داریوش آغاز کردم. آری دیر زمانی بود که 25 کشور جزو ایران بود و ایران به جای ارتباط با چند کشور وتحریم از جانب کشورها نام سترگ خود را به گونه‌ای مطرح نموده بود که جای جای جهان امپراتوری هخامنشی را می‌شناخت و سر تعظیم از برای عظمت آن فرو می‌آورد! ایرانی مجبور نبود برای داشتن هرآنچه باید داشت سر فرود آورد و با دادن امتیازات بی‌حد و حصر خود را به قهقرا کشاند آری آزاد بود و آزادانه می‌اندیشید، اندیشمند بود و جهان در حیرت اندیشه او بودند اما...

آیا ایران را می‌شناسیم ، آیا می‌دانیم چه نقش حساس و جهانی داشته؟ آیا می‌دانیم ایران یعنی چه؟ آریایی به چه معناست؟ آیا می‌دانیم...

اینک که من از دنیا می‌روم بیست پنج کشور جزو شاهنشاهی ایران است و در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترام می‌باشند. جانشین من خشایار باید مثل من در حفظ این کشورها بکوشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آنها دخالت نکند و مذهب و شعایر آنهارا محترم بشمارد.

اکنون که من از این دنیا می‌روم دوازده کرور زر در خزانه‌ی پادشاهی داری و این زر یکی از ارکان پادشاهی تو می‌باشد زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش که تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه آن را بکاهی. من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن زیرا قاعده‌ی این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند اما در اولین فرصت آن چه بر داشتی به خزانه باز گردان. مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن.

ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم. من روش سا خت این انبارها را که با سنگ ساخته می‌شوند و به شکل استوانه است در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می‌شوند حشرات در آن به وجود نمی آیند و غله در این انبارها چند سال می‌ماند بدون اینکه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن این انبارها غله ادامه دهی تا اینکه همواره آذوقه‌ی دو یا سه سال کشور در آن موجود باشد و هر سال بعد از این که غله‌ی جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسر خواروبار استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما. به این ترتیب تو هگز برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال در این مملکت خشکسالی شود.

هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار. برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست. چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده‌ی نا مشروع نمایند نخواهی توانست به مجازاتشان برسی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری که رعایت دوست بنمایی.

آبراهی که من میخواستم بین رود نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نر سیده و تمام کردن این آب راه از نظر بازرگانی و جنگ خیلی اهمیت دارد و تو باید آن آبراه را به اتمام برسانی. عوارض عبور کشتی ها از آبراه نباید آن قدر سنگین باشد که نا خدایان کشتی ترجیح بدهند از آن عبور نکنند.

اکنون من سپاهی به سمت مصر فرستادم تا این که در قلمرو ایران نظم و امنیت برقرار کنند. ولی فرست نکردم سپاهی به یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی. با یک ارتش نیرومند به یونان حمله کن و به یونان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجا یع را تنبیه کند.

توصیه‌ی دیگر من به تو این است که هر گز درو غ و تملق را به خود راه مده. چون هر دوی آنها آفت سلطنت هستند. پس بدون ترحم دروغ را از خود دور نما. هرگز عمّال دیوان را بر مردم مسلط نکن. برای اینکه عمّال دیوان به مردم مسلط نشوند. برای مالیات قانونی وضع کرده‌ام که تماس عمّال دیوان را با مردم کم کرده است و تو اگر این قانون را حفظ کنی. عمّال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت.

افسران و سربازان ارتش را راضی نگهدار و با آنها بد رفتاری نکن. اگر با آنها بد رفتاری کنی.آنها نخواهند توانست معامله‌ی مقابل کنند. اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد. ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد. تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می‌گذارند و تسلیم می‌شوند تا اینکه وسیله‌ی شکست خوردن تو را فراهم نمایند.


 
 
ورجاوند، ورجاوند شد
نویسنده : زهره - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٥
 

با درد و دریغ فراوان باخبر شدیم که شام جمعه دکتر پرویز ورجاوند روشنفکر ملی‌اندیش ایران درگذشت.


 
 
از شال امیرکبیر تا کاپشن چینی احمدی‌نژاد
نویسنده : زهره - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۳
 

 

 

و

 

 در خبر بیست و سی، آمده بود که به دلیل محبوبیت احمدی‌نژاد میان مردم کشورهای اسلامی، تقاضا برای کاپشن‌‌های ارزان قیمت چینی که نمونه‌ی آن را احمدی‌نژاد هم به تن می‌کند، بالا رفته است! وقتی این خبر را شنیدم ناخودآگاه دو حادثه تاریخی به ذهنم خطور کرد. اعتمادالسلطنه در صدرالتواریخ حکایاتی از زندگانی میرزا تقی‌خان امیرکبیر آورده که بیان آن، موجب خواهد شد میان رجال آن روز و امروز سیاست در ایران مقایسه‌ای نماییم و فهم هر کدام را به رفتارشان محک زنیم:


 
 
روز زن در ایران باستان
نویسنده : زهره - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢
 

 

 

  سلام دوستان عزیز و باصفا!

 این بار بانگاهی ویژه نوشته‏ام را آغاز کنم وآن دیدگاه زیبای ایرانی به زن می‏باشد دوست ندارم از کم‏لطفی‏ها و بی‏مهری‏ها بنویسم چون واقعا خسته‏ام این نوشته‏ها را این بار دوست دارم تقدیم دوستان دبیرستانی‏ام کنم که همواره مرا مورد لطف خود قرار می‏دهند


 
 
آناهیتا؛ مادر آبها
نویسنده : زهره - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢
 

سلام بر او که ما رازیستن آموخت و اندیشیدن را رهتوشه راهمان ساخت. خیلی دیر آمدم! میدانم و شاید نوشتههای من نیز در غروب غمگین بناهایمان حرفی برای گفتن نداشته باشد. زانو در بغل گرفته، اشک آن میهمان ناخوانده آرام و بیمحابا بر پهنه نگاشتههایم گام مینهد. هنوز از غم غربت تخت جمشید رها نشده بودم که تصمیم گرفتیم بعد از 8 سال دوباره دیداری تازه کنیم با چند نفر از بچههای تاریخ باستان و باستانشناسی راهی آن دیار محبوب شدیم از بد حادثه زمانی به آنجا رسیدیم که تخت جمشید هم یارای دیدن ما را نداشت غروب  بود، سهم ما نیز از تمام تاریخ همیشه همین بوده؟ اجازه بازدید ندادند اصرارها بیفایده بود گفتند مسولیت دارد! واژه عجیبی است نه؟


 
 
شکوه از دست رفته
نویسنده : زهره - ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٥
 

 دلم خیلی گرفته، مثل هوای مهرگان یا شاید همانند بهار. نه مثل غم غربت آپادانا، دروازه ملل... که روزگاری همگان را نه واله و شیدا، بل از سر بزرگی خواسته و ناخواسته بدانجا می‏کشانید! از ملل مختلف! آری این را غبار نیلوفری می‏گویدکه غریبانه بر دل سنگها نشسته وناظر بی‏مهری آدمیانی است که از سر تفنن و تفرج، قدم برپلکان تخت جمشید می‏نهند. گه گاه اگر فرصتی یابند سری از تاسف تکان می‏دهند. البته مشکلی نیست هنوز اقوام دیگر می‏آیند و می‏گذرند از دروازه ملل، و با چشمانی نافذ کاستی‏های ما را که طی این قرون، افزون گشته، به سخره می‏گیرند! راستی آیا کورش خردمند و میهن‏دوست جهان‏بین می‏دانست ایرانی صاحب نام، از بی‏نامی در جهان متمدن گم خواهد شد؟ آیا امپراطوری داریوش درک می‏کرد که نه کانال سوئز بل خلیج پارس نیز جمعی را دچار توهم کرده و از جاده ابریشم جز تل خاکی باقی نمانده که هر از گاهی می‏شنویم فاصله بین دو شهر با احداث جاده‏ای کمتر شده است. عجبا این نیزحکایتی دگر است...


 
 
چارتاقی نیاسر میعادگاه معماران وستاره‏شناسان
نویسنده : زهره - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۳
 

چارتاقی نیاسر، بنایی باستانی از اواخر عصر اشکانی و یا اوایل عصر ساسانی است. این بنا جزوکهن‏ترین و بزرگترین نمونه‏های چارتاقی ایران و سالم مانده‏ترین آنهاست. بنا با قاعده‏ای مربع شکل، اما در واقع ذوزنقعه‏ای با اضلاع تقریبی 12 متر است که برای ساخت آن تنها از سنگهای آهنی رسوبی و ملات گچ استفاده شده است سبکی سنگهای متخلخل وسختی اندک وانعطاف‏پذیری ملات آن، موجب تحمل زمین لرزه‏ها و پایداری بنا در عمر نزدیک به 2 هزارسال آن شده است.چهارسوی این بنا همانند دیگر چارتاقی‏ها کاملا بازبوده وهیچگونه در یا پنجره برای ورود به آن وجود نداشته است.

  

از این بنا نخستین بارتوسط هوتوم شیندلر گزارش مختصری منتشرشد و سپس آندره پ.هاردی بررسی کوتاه مدتی پیرامون آن انجام داد که در مجموعه آثار ایران توسط آندره گدار منتشر شد. گدار در توضیح گزارش شیندلر کارکرد آتشگاهی این بنا را رد می‏کند. در سال1380 کارکرد این بنا و نیز دیگر چارتاقی‏های ایران به عنوان یک تقویم آفتابی را شاخص اندازه‏گیری زمان با استفاده از تغییرات میل خورشید، توسط رضا مرادی غیاث‏آبادی شناسایی شد. آنگونه که در نقشه‏های آن دیده می‏شود،ساختار تقویمی این بنا به گونه‏ای است که وجود عناصر متعدد دیگر در حریم چارتاقی نشان دهنده احترام و تقدس این ناحیه بوده است. چشمه‏ای زلال با درخت چنار کهنسال و مسجدی نوساز بر جای نیایشگاهی باستانی نمونه‏هایی از آن است. 

 

چار‏تاقی نیاسر امروزه به یکی ازمیعادگاه‏های علاقمندان نجوم وستاره‏شناسی در ایران تبدیل شده است. ارتفاع زیاد نیاسر، آسمان پاکیزه و درخشان، امکانات رفاهی، نزدیکی به پایتخت و برخی شهرهای بزرگ، طبیعت بسیار زیبا و از همه مهم‏تر وجود بنای باستانی، عواملی برای این انتخاب بوده است. باشد که با گرامی داشت این آثار زنده کننده تمدن کهن و از دست رفته‏مان باشیم.